دوستی با روح بزرگ
...
این رو تویی که شاعر لحظه های برام نوشتی
دلم نیومد بمونه تو جعبه نظر خواهی
هرچند اینجا دیگه خواننده ای نداره
اما اینو واسه رهگذر هایی میزارم که گاهی اشتباهی از اینجا رد میشن
----------------------------------------------------
ماه تو با باران آغاز شد
بارانی که دل کوچکم را باخود به آسمان میبرد
ماه تو با باران شروع شد
ااول مرداد و باران،
خدایا بر سر زمینت چه آمده ؟
توی این فصل پر زخستگی گرما و بارانی سیل آسا
و نگاه شکر به آسمان
و دعایی زیر باران
توی لحظه ای که آسمان و زمین وصلند
یادآور حس پاییز
اما در دل تابستان
ممنونم زری
رهایم
روزی عشق را عظیم ترین و پاک ترین حس بشری می دانستم
آنقدر که تن به آن نزنم مگر با تمام وجود و تا ته عمق
روزی آمد که به قلبم مژده دادم که عشق بزرگی را یافتم
و برایم عزیز ترین حس جهانم شد
برای نگه داشتنش خنجر خوردم و سکوت کردم
زخم خوردم و لبخند زدم
هر بار تکه ای از قلبم کنده شد و من بخشیدم
آنقدر تکه های قلبم را بخشیدم که دیگر هیچ برایم نماند
و دیگر
نه قلب دارم
نه عشق
من هیچ ندارم
و شاید همین رها ترینم کرده
و من سبک بالانه رهایی را عظیم ترین حس بشر می دانم

داغ خوردم
گر گرفتم
سوختم
سیب دندان زده

روزی گفتم برایم بخوان
(به گمانم آن روزها بهارمان بود)
خواندی:
(( تو به من خندیدی
و نمی دانستی
........
و تو رفتی و هنوز
سالهاست ......))
و اما امروز من میخوانم
روزی صد بار
که:
تو رفتی و هنوز .....
تو رفتی
رفتی، رفتی، رفتی...
مراسم شب هفت
امروز هفتم قلبمِ
اما خاکسپاری هنوز تمام نشده
هر روز کمی گرد زمان روی آن میریزم
در گور هم هنور گاهی میتپد آن بیچاره
هنوز دارد جان می دهد
اما چه تقلای بیهوده ای
که وقتی تو نخواهی او حق زیست ندارد
new action
هیچ کلامی در خور این روزهایم نیست پس همین مرا بس
;var yasesefid== null
;love.enabled=False
; life. _visible=False
(Trace (cry
تقویم
یک روز شمارش گر زمانم از کار افتاد
من همان منم
که روزی از یک ساعت ندیدنش پریشان میشدم
حالا شمارش ماه ها را هم کنار میگذارم
ولی
کسی میداند امروز چند روز مانده به آن روز است؟
بهارانم آرزوست
چلچله ها نیز آمدن
و من در سفرهی بهارم
تنها تورا کم دارم
زمستان را رام کردی
حق با توست
زمستان سرما را جا گذاشت
تا دستی تنها
در سرما نمیرد
و
بهار میهمان ناخوانده ی شهر است
ریاضیات احوال

وقتی تنهاییم را با تو قسمت می کنم
حاصلش
حذف مجموع همه غم ها
و شادی به توان نشاط می شود.
با تو حتی اگر منفی ام کنند
تا ابد زیر رادیکال می مانم
تکه تکه گشته ایم
شهر من سیاه است
ما سیاهیم
بوی نفرت میاید
از حرف من
از ضربه های تو
و تنفر
تنها اشتراک
من و توست امروز
.
.
.
کاش با هم بودیم
مجرم
کاش میشد مرد
که بودن بهانه ای ست برای کشتن هر دمت
جرم من مشهود است:
زندگی
.
.
.
پس به حکم فلاکت تا ابد محکوم
در انتظار بهارم

بهارانم
بر کویر خشک تابستانم
قطره قطره باریدی
شکوفه زد، هر چه درخت خکشیده بود بر جانم
از اردیبهشتت بهشت هدیه ام دادی
حال
به پاس حضورت
پاییز را لحظه میشمارم
و می دانم
که در پس آن
از نو جوانه خواهم زد
حجم دوریت
کم کم دارد رفتنت غم انگیزترین ترانهی زندگیام میشود
من از تو بی خبر تر میشوم
و تو از من بی نیاز تر
دستهایم را برای گرفتنت دراز می کنم
.
.
.نه
نمی رسد!
مگر چقدر دور شده ایم؟
نکندبُعد فاصله ها بین مان فاصله انداخته باشد؟
جایی در این میان تنهایی ای بزرگ میشود
و حجم نبودنت هر لحظه آوار
جایی در این میان دست هایی از تو خالی تر می شود
و چشمهایی از اشک پر تر
نکند فاصلهها موذی وار،عشق را قربانی حقیقت کنند؟
نکند!
نکند؟
پاییز را زندگی نمی کنم....

پاییز ای هرزه دشمن شومم
چرا مثل درختانت مرا نیز زرد میخواهی
من اما از تو بیزارم
هراسانم
اگر دست توانم بود
ترا از هرچه تقویم جهان
من پاک میکردم
....
....
ولی اما توانم نیست
پس تا جان در بدن دارم ،مثال ابر میبارم
من از تو سخت بیزارم؛ هراسانم
آفریدگار دل
چه خوب که هستمان کرد
چه خوب که هم میسرمان ساخت
و پس از گذر از کوچه های تاریک و روشن
همدلمان کرد
.
همراه هر لحظه مان باش
آفریدگار دل
چه خوب که هستمان کرد
چه خوب که هم مسیرمان ساخت
و پس از گذر از همه کوچه های تاریک و روشن
همدلان کرد
.
همراه لحظه هایمان باش

گمشده
یک عدد عقل در تاریخی نامعلوم
از اینجا رفته و دیگر بازنگشته است.
از تمام کسانی که از او اطلاعی دارند یا او را دیده اند
تقاضا می شود
هیچ به روی خودشان نیاورند.
که من فعلا حوصله ی دیدنش را ندارم.
بعدا خودم پی اش می گردم.
با تشکر
دلداده
همقدم
سفیدی؛ حتی بیشتر از برف
گرمی؛ بیشتر از خورشید
و
نزدیکی؛ بیشتر از تن
بودن
بالهایم را کندم
پاهایم را روی زمین گذاشتم
چشمانم را از آسمان برداشتم
الان اما
در حال پروازم
با نگاهی آرام و رام
من اینجام
آهسته تر
چه مغرور شده ام.
چه مسرورم و بی قرار.
چه محتاجم و چه معتاد.
چه لبخندی پنهان از همه نا خودآگاه بر لبهایم می نشیند.
چه ملتمسانه در گوش زمان می گویم
لطفا اندکی آرام تر
, ادامه مطلب
این روزها
هر روز صبح تازه وقتی سر کارم میرسم یادم می افته که: ای وای باز مغزم رو تو تختم جا گذاشتم یه وقتایی هم می بینم به جای جوراب کثیف انداختمش تو ماشن لباس شویی حالا دیگه تصمیم گرفتم شبا قبل خواب با نخ ببندمش به مچ دستم این جوری شاید بازم یادم بیافته میشه گاهی ازش استفاده کرد
چشم چرانی
دیشب مُچ ماه رو گرفتم ؛
وقتی که داشت دور از چشم خورشید ، ستاره ها رو دید می زد ؛
حالا کلی مهتاب دارم ، واسه اینکه ببخشم به تمام مهربونی چشمای یه خواهر خوب !
ابرکم
دلم برای ابر ها تنگ شده
دلم واسه وقتی با نور بازی می کنن تنگ شده
واسه دیدن شکل فرشته ها میونشون
واسه قایم موشک با ماه از پشتشون
واسه قیل و قال اون سیاهاشون وقتی رعد میزنن
واسه قطره های بارونشون
تنگ شده
ابرهای شعبده بازم
آسمون هم بدون شما چیزی کم داره.
گیسو
دلتنگیه کوچه های عصرهای زمستان هم داره تمام می شه
بید آرام !!
گیسوی تو را کدام باد آشفته کرده ؟!!
صدای پا
من ندارم سر یأس
زیر بی حوصلگی های شب ، از دورادور
ضرب آهستهء پاهای کسی می آید .
( شاملو )
تعبیر رفت
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
این روزا چه خوشم.
اونقدر خوش که می ترسم.
به قول سهراب : نکند اندوهی سر رسد از پس کوه.
نکند....
بعد از خودم خندم می گیره که چقدر کودکم هنوز
کودکم و خوشم
برف
برف میبارد، به آخر خیابان رسیدهام، پشت سرم را نگاه میکنم تا رد پای تنهایی را ببینم که از دوردستها شروع شده است.
همين
۲ کلمه
برف
ببين، چه برفی نشسته روی نازک خيالی ِ هرچه دور و درخت!
چه مکث سپيدي،
که من راه بروم، بماند جهان
خیره به خودش سرد.
ترک کنم آن همه که او سبز می شد
با پرندگان و فصل.
پُر از تلاطم این همه رو به رو
این همه خانه های خاموش
که در حزن دامنه سکوت شده اند،
کجا بروم؟
کجا بروم که دست ِ یک پرنده
پر از نور و شوق کودکی باشد؟
کجا بروم که خدا حتا
برای خودش بگردد رها
دور شود حتا، در کوچه ای، یا بیابانی از تکرار آیه های خودش در فصل
و من پر از تلاطم این همه رو به رو
بیایم راه را نشان بدهم
که خدا بازگردد به جای خودش در من، در تو، در شهر.
پر از تلاطم این همه رو به رو، پشت سر،
بگو کجا بروم!؟
"هيوا مسيح"

